X
تبلیغات
دیوانه ی باران

دیوانه ی باران
گاهی مثل " باران " باید بارید،زندگی بخشید،طراوت داد و رفت... 
لینک دوستان

اعصابم ریخته به هم

اوضاعم رو به راه نیست

زیرا رو به راهی که تو در آن پاورچین پاورچین راه می روی نیستم!

هیچ چیز سر جایش نیست

همه ی زندگیم شده غرغر و بهانه

همچو یک مرد بچه!

به آسمان و زمین گیر می دهم

این روزها حتی به خودم

حتی به خدا هم گیر می دهم!

روزها بی خوابم ، شب ها بی تاب

"می تراود مهتاب،می درخشد شب تاب

خواب در چشم ترم می شکند"

غمی در دلم خیالی می فکند

حال همه ی "من" خوب است

اما "تو"

هی "تو"

باور کن ، اینها همه بهانه است

من "تو" را کم دارم

که با بلبل های بوسه ی مان

ترانه ای به ماندگاری کاخ ارغوان بسراییم.

 

 


موضوعات مرتبط: سیاه مشق های سپید من
برچسب‌ها: من , تو , عشق , خدا , بهانه
[ چهارشنبه 1393/01/27 ] [ 18:39 ] [ هیرا ]
امشب شب چهارشنبه سوری بود و فردا هم آخرین روزی هست که تهران هستم.

راستش خیلی خسته ام چون امروز مشغول جمع و جور کردن وسایل و اسباب و ره توشه سفر بودم 

 الان هم دوش گرفتم و دوس دارم بخوابم اما حیفم اومد پست آخرم رو نذارم و همینجوری بذارم برم!

دارم فک می کنم چی بنویسم اما واقعا نمیدونم چی باید نوشت الان ...

تهران رو بعد از حدود 4 سال شایدم بیشتر ترک می کنم،با کلی خاطره ی خوب و بد!

خاطره هایی که بعضیاشونو دوس دارم هزار بار تو ذهنم مرور کنم و ازش هزار و یک بار لذت ببرم و البته بعضی خاطره ها هم هست که فقط می گم ای کاش..

شاید دوای همچین چیزی فراموشی باشه حداقل یه فراموشی موقت که از شر بعضی خاطره ها هرچند اندک زمانی ، راحت شد!

یه نوشته دارم که مال چن وقت پیشه وقتی که سر شیفت بودم تو بیمارستان نوشتمش.

فک کنم به مطلب امروز ربط داشته باشه،نداره هم به درک!  (محض مزاح!)

فردا آخرین شیفتمه و بعدش برمی گردم کرمانشاه و از اونجا به جوانرود زادگاهم و کنار خانواده..

سال پر از آرامش و شادی و سلامت و عشق رو براتون آرزومندم دوستای دیونه ی من

 

این روزها 

تب شعرهای گرمم را فراموش کرده ام

این واقعیتی سرد است!

چون تو که نام مرا از یاد برده ای

این حقیقتی تلخ است!

طعم زندگیم شده همین:

چای بی قند ساعت ها پیش!

تشخیص بیماری من و تو:

"آلزایمر"


پی نوشت: در عکس در بیت اول نوشتم:(فراموش می کنم) اما بعدا به نظرم رسید که(فراموش کرده ام) می تونه بهتر باشه،پس اصلاحش کردم اما نوی عکس دیگه کاریش نمی شد کرد! :دی
موضوعات مرتبط: سیاه مشق های سپید من ، شخصی
برچسب‌ها: من , تو , شعر
[ چهارشنبه 1392/12/28 ] [ 3:13 ] [ هیرا ]

آنگاه که در ورطه ی جهالت نومیدی از عشق فرو رفته بودم

و می پنداشتم عشق جز جهالتی جوان گونه نیست

چشمانت با من لب به سخن گشودند

در گوشم نجوا کردند که دیوارهای غرورم سست است

و ناگاه قلبم فرو ریخت از مهر تو!

چشمانی که پنجه در پنچه ی عشق داشت...

غرور مردانه ی زخمی ام را که در پشت کوههای “شاهو” مخفی کرده بودم پرستاری کرد

در آب مهراگین "گاماسیاب" غسل داد

و من را از نو "مرد" کرد...


پی نوشت ۱: شاهو = نام کوهی بلند از رشته کوه های زاگرس و در نزدیکی شهرستان جوانرود

پی نوشت ۲: گاماسیاب = نام رودخانه ای در شهرستان صحنه


برچسب‌ها: چشمانت , عشق , تو , غرور , من
[ چهارشنبه 1392/12/21 ] [ 20:40 ] [ هیرا ]

هراسی را به دل خود راه داده ام

که حرصم را در می آورد از این همه باید خوب بودن!

وقتش شده در مزرعه سینه ام هرس کنم شاخه های خشک بی احساسی را

و حصاری به دور آزادیم بکشم که با تو بتوان سبز شد

ای همه جان به فدای شکرخندهای نمکین تو ای دلبر نیکو...

این اسارت شیرین چنان عذاب می دهد مرا

که رد پای خوشبخت ترین زندانی محکوم به اعدام

در چند دقیقه مانده به طلوع آفتاب

به گره نخوردن طناب دار در چشمان امید پیداست!

نفسهایم را به من مرده باز پس داده ای

و اکنون نفسم را می گیری

که من را از من بگیری

و خودت را به من اثبات کنی

آنگاه " ما" را در واپسین بازدم به "من" می سپاری

که نام تو را دوباره بخوانم

و به دم دیگری مشتاق باشم ای عشق!

(هیرا - اسفند 92 )


موضوعات مرتبط: سیاه مشق های سپید من
برچسب‌ها: من , تو , عشق , امید
[ جمعه 1392/12/09 ] [ 3:0 ] [ هیرا ]
تقدیم به استاد مهر و عشق شهرام ناظری 
زادروزت مبارک

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
 ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما



برچسب‌ها: شهرام ناظری , تولد , عشق
[ پنجشنبه 1392/12/01 ] [ 19:6 ] [ هیرا ]
4 سال گذشت، خیلی زود خیلی دیر...!

زمان دانشجوییم رو میگم!

راستشو بخوایین خوشحالم که تموم شد اما خب آدم بخواد نخواد ممکنه دوستایی رو که 4 سال باهاشون بوده، حسشون کرده و با غم و شادی هاشون زندگی کرده دیگه هرگز نبینه..

به هر حال چند روز پیش با بچه ها تو زمین چمن دانشکده دور هم جمع شدیم،همه لباسای فارغ التحصیلی رو پوشیده بودیم و هم خوشحال بودیم که فارغ التحصیل شدیم و هم ناراحت که از هم جدا می شیم وهر کی میره پی مسیر سرنوشتی که باید رقمش بزنه.

باهم کلی عکس گرفتیم و کیک آوردیم و کلی خوردیم! 

بعدش نفیس یه متن نوشت از روز اول دانشگاهمون و خاطرات مشترکی که داشتیم..

خواب های سرکلاس،پیچوندن ها،اعتراض ها،اعتصاب ها،عشق ها،شادی ها و غم ها...

یه تعداد از بچه ها هم متاسفانه نبودن اونروز که ای کاش میبودن...

آخر سر هم یه تعداد از بچه ها رفتن و عده ی باقی مونده ازم خواستن براشون بخونم

راستش چیزی به اون مناسبت خاطرم نیومد اما خب شروع کردم به خوندن

"سلطان قلبها (به زیون کردی) ،ز من نگارم ، باز دیوانه شدم..."

زمانی که می خوندم متوجه شدم یکی از بچه ها داره گریه می کنه..دلم گرفت!

اما خب به هر حال هر اومدنی یه رفتنی هم داره

یاد این شعر می افتم این مواقع:

"گاهی مثل باران

باید بارید

زندگی بخشید

طراوت داد

و رفت..."

موقع برگشتن از دانشگاه و اینکه امروز آخرین روزش بود داشتم به این فکر می کردم که چطور گذشت..

خاطره ها مثل برق و باد از جلوی چشام رد میشدن و از ذهنم به قلبم می ریختن و می رفتم سمتی که حس پارادوکس خوبی بهم دست میداد اونقدر که حالم رو بهم می زد!

به هر حال هر چی بود تموم شد!

امیدوارم این دوستای خوب و همکلاسیای گلم هرجا هستن خوب و سلامت باشن.

براتون بهترین آرزو ها رو دارم

 برقرار باشید و سبز 


موضوعات مرتبط: شخصی
برچسب‌ها: من
[ یکشنبه 1392/11/13 ] [ 0:31 ] [ هیرا ]

بی خوابی ، تن شب را عریان می کند

افکار هرزه ی من را رسوا

و نام مرا به سرنوشت دیوانگان گره زد!

روز تکرار آخرین نفس شب است و سپیده دم زمان عروج کبوتر مذهب رهایی

همه ی سبزی و بهار و برگ و باران از سر پنجه های تو می چکد

و عشق از چشمان بی خواب و متورم من..

من امشب خود را به سلاح خیال تو مجهز کرده ام و می جنگم با هرچه سیاهی ست که می خواهد ترا از من بگیرد

پیروزیم را به تحمل صبر، شکست خواهم داد

تا "میوه ی غرورت برسد" و مفهموم "خواستن تو را" بفهمی!

"من تو را دوست دارم و شب از ظلمت خود وحشت می کند"

هیچ چیز تکرار نمی شود مگر عشق بزرگ من به تو

و اشک های مردی که می خواهد حماسه ای تازه بسراید.

هیرا (بهمن ۹۲)

 

[ جمعه 1392/11/04 ] [ 2:47 ] [ هیرا ]

عاقبت من و تو

در نقطه ی اشتراک اختلافمان به هم می رسیم :"نرسیدن" !

من به عشق تو

تو به دوستی من

تنها چیزی را که در ریاضی خوب یاد گرفته ام حد است

وقتی که صورت ، رخ زیبای تو باشد

و مخرج ، منی که در چشمان تو "هیچ"م

در نهایت این حد غرور به بی نهایت میل می کند!

بی نهایتی که نهایتا من را به تو می رساند

زیرا زمین گرد است و من و تو باز در نقطه ی فراق یکدگر را دوباره خواهیم یافت

بی نهایت مقابل علامت تساوی ای قرار می گیرد

که من و تو پشت آن ایستاده ایم!

اکنون تصمیم با توست..

می توانی حرف از جدایی نزنی

صلیب قسمت را بشکنی و من و تو را اسیر فاصله نکنی...!!

آنگاه عشقت را با من تقسیم کنی

یا همچنان از پشت آن به "من"ی کوچک بنگری

و در ضمیر ناخودآگاهت خودآگاهانه

به خودخواهیت پوزخند بزنی!

و من را برای همیشه تمام کنی...

هیرا (۱۵/۹/۱۳۹۲)

عکس: قطعه ای از سریال خاطرات یک خون آشام (فصل ۵ - قسمت ۹)

با بازی بازیگر محبوب من "یان سامرهلدر" در نقش "دیمن سالواتوره"


موضوعات مرتبط: سیاه مشق های سپید من
برچسب‌ها: من , تو , عشق , غرور , خاطرات یک خون آشام
[ جمعه 1392/09/15 ] [ 16:58 ] [ هیرا ]

آن مرد

در باران

 آمد

آن مرد دارد میان بغض و باران قدم میزند

و فکر می کند به آنچه که دیگر نداشت

به دستی که باید می بود و نبود

به قلبی که او را دوست داشت

به همین احساس ساده که با آن می زیست

به نامی که زیر لب زمزمه می کرد

و باید اکنون در آغوشش می بود

اما نبود

دیگر نبود!

بود اما ...

دیگر "او" او نبود!

خط خطی هایی در ذهنش فریاد می زند

که  او را به مردی بی احساس ، هرزه ، مغرورو عصبی تبدیل کرده

شعری را با خود زمزمه می کند:

"گاهی مثل باران ... باید رفت"

رگبار این باران لعنتی هم دیوانگیش را به سخره گرفته..

می گویند "مرد گریه نمی کند"

هیس....

 مردی دارد زیر باران می گرید!

هیس

آن مرد

 زیر باران

 مرد!

(هیرا / 28-8-92)


موضوعات مرتبط: سیاه مشق های سپید من
برچسب‌ها: من , او , شعر , باران , دیوانه
[ سه شنبه 1392/08/28 ] [ 15:51 ] [ هیرا ]

نشانی ات را می دانم افسوس

سالهای دوریست در همین نزدیکی ها

می جویم رد پایت را

می شنوم بوی گیسوانت را...

اما نمی یابمت!

در همین حوالی بود

که بیگانگان از شب نشینی های گاه و بیگاهتان می گفتند

و من تو را گم کردم!

با تکه کاغذی کهنه که آدرس آخرین قرار دیدارمان

از عرق دستانم روی آن نم کشیده بود..

ولی هیچگاه دیگر آنجا ندیدمت!

انگار سالهاست قایم باشک بازی می کنیم

من هنوز می شمارم و تو هنوز اجازه نمی دهی

بیابمت

ببینمت

بخوانمت

ببویمت

ببوسمت

آری...

در همین حوالی بود که تو را گم کردم!

(هیرا / 5-8-92)


موضوعات مرتبط: سیاه مشق های سپید من
برچسب‌ها: من , تو , شعر
[ یکشنبه 1392/08/05 ] [ 23:16 ] [ هیرا ]
درباره وبلاگ

من یه دیوونه ی عاقلم! پارادوکس نیس واقعا میشه...میخوای بدونی چه جوری!؟از من بپرس..... این وبلاگ درباره ی شعر های خودم و دیگرون و بارون و همه چیه...!!
من هیرا ، دانشجوی پرستاری دانشگاه علوم پزشکی تهران.دیوونه بارونم......ظاهری آروم و درونی پر از هیاهو و دیوونگی و شهوت آزادی و رها بودن،پسری با ذهنی سیاه و سفید یا شاید رنگی..نمیدونم!!با فکرایی مث یه دیوونه..گاهی حس میکنم کله پوکم و گاهی فک میکنم فوق دکترای پرستاری...!! بگذریم ممنون که به دنیای بارونیم قدم گذاشتین..(ترجیحا قبل از ورود چتراتونو ببندین تا حسابی خیس شین...)آآآآآآآآآآآآه..............باران
.............................................
منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را ،در جاده اي جا گذاشتم !
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !
توقعي از تو ندارم !
اگر دوست نداري، در همان دامنه‌ي دور دريا بمان !
هر جور تو راحتي ! باران زده ي من !
همين سوسوي تو، از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست !
من كه اين جا كاري نمي كنم !
فقط گهگاه،
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم !
همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد !
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد !
صداي باران را مي شنوي ؟!
برچسب‌ها وب
امکانات وب
Yahoo Status by RoozGozar.com

كد تعیین وضعیت یاهو

Page Rank Check

Enter your email address:

Delivered by FeedBurner





Powered by WebGozar

بازی آنلاین فرودگاه
کد بازی آنلاین
<

جاوا اسكریپت